فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
کلبه دلتنگیهام

پیچک

سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
مسابقه ابلاغ غدیر
تاریخ : جمعه 91/12/25 | 11:32 صبح | نویسنده : مریم تنها

نزدیکه عیده...بوی بهار همه شهرو پر کرده....از الان داره تو کوچه ها جار میزنه که من دارم میام...با کوله باری از خنده و شادی...

از حالا اومده که به مردم بگه که امسال با همه سالها فرق داره...امسال همه خوشحال میشن...خوشبخت میشن...میگن و می خندن....

صبح که می خواستم از خونه بیام بیرون...دیدم تو حیاط خونه مامان آتیش روشن کرده...اونم چه آتیشی... از چوبهای درخت انگور...

چه بویی داشت خداجون...

یاد باغ بابابزرگ خدا بیامرزم افتادم...باغ سرسبزو بزرگی که توش تا چشم کار می کرد درخت میوه بود...وای که چه خاطرات قشنگی داشتم اونجا...

کنار آتیشی که مامان بزرگ روشن می کرد و یه حلبی می ذاشت روش تا چای تازه دم بده بهمون...

چه صفایی داشت خوردن چایی تو وسط تابستون . و آب تنی تو حوض اون باغ....

بوی نون تازه ای که مامان بزرگ تو تنور می پخت...هنوزم تو مشاممه....کاش دوباره تکرار می شد روزهایی که واقعا خوشبخت بودم....

از هرگوشه اون باغ خاطره داشتم....

وقتی می خواستیم برگردیم خونه با حسرت به اون باغ نگاه می کردم که کی فردا میرسه و دوباره برمیگردیم به این باغ.....

تنها آرزوم اینه که فقط یکبار دیگه برم تو اون باغ فقط قدم بزنم و گریه کنم...فقط این آرومم می کنه...همین.....




تاریخ : چهارشنبه 91/10/27 | 12:59 عصر | نویسنده : مریم تنها

آن زمان که عـاشق هـم بودیم،

وقـتی سر چیز هـای کوچیک قهر میکردیم

هردو می خندیدیم

و میگفتــیم چه بچگـانه بود قهرمان..

یـادم است،

تـو همیشه بــا دلهره میگـفتی:

ترسم از روزی است

که عشـق من را هم. به حــساب بچگـی بگذاری

حـال از آن روز هـا سـال هـامیگذرد

و من چیزی را که تو از آن

دلهره داشــتی

دیدم!

که رو به رویم می ایـستی

و میگــویی

تــو فقـط عـشــق بچگـی ام بــودی...

میبیــنی؟

زمونه چه چیـزهـا که یادمان نمیدهد....




تاریخ : چهارشنبه 91/10/27 | 12:30 عصر | نویسنده : مریم تنها

مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد!
می گفت: چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی
...
گذشت و به مقصد رسیدیم. موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم. پرسیدم بابت چه؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم
.
با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم. فردا خدمت می رسیم
!
تعریف می کرد: تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد
.
من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم!




تاریخ : چهارشنبه 91/10/27 | 12:26 عصر | نویسنده : مریم تنها

دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،بجای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، 20 کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش.
این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!
خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صدا راه افتاد.
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره.
تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.
نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم.
دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.
وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو،
یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوارماشین ما شده بود.




تاریخ : شنبه 91/9/11 | 6:25 عصر | نویسنده : مریم تنها

 در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود ، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند ، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند . ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک . همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد ، من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد . دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن .. یک .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند . لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد ، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد ، اصالت در میان ابر ها مخفی شد ، هوس به مرکز زمین رفت ، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می شوم اما به ته دریا رفت ، طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه … هشتاد … و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است ، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج … نود و شش . هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان شد . دیوانگی فریاد زد دارم میام . و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی ، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود ، دروغ ته دریاچه ، هوس در مرکز زمین ، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق نا امید شده بود . حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است . دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست کشید عشق از پشت بوته بیرون آمد درحالی که با دست هایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود ! دیوانگی گفت من چه کردم ؟ من چه کردم ؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم ؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کمکم کنی می توانی راهنمای من شوی . و اینگونه است که از آنروز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست ! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند …




تاریخ : چهارشنبه 91/9/8 | 6:19 عصر | نویسنده : مریم تنها

دلم داره می ترکه...بدجور داغونم...حالم اصلا خوب نیس...

بابا بخدا خسته شدم از دست همه تون...همه تون مثل همین...همتون بدین...همه تون واقعا بدین...

از همه تون بدم میاد......چرا دلم می لرزه الکی؟؟؟چرا دلم تاب تاب می کنه بی خودی؟؟؟

به دلم گفتم دیگه خطا نکن...با غریبه ها وفا نکن...

تو بگو،،،،،،،چیکار کنم با درده این دل؟؟؟؟

خیلی تنهام....خیلی....

 




تاریخ : دوشنبه 91/9/6 | 5:56 عصر | نویسنده : مریم تنها

وقتی سرکلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد 
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . 
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . 
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و از من خداحافظی کرد
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . 
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . 
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . 
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه !




تاریخ : دوشنبه 91/9/6 | 5:44 عصر | نویسنده : مریم تنها

سلام دوستان.خوبین؟

دلم گرفته بدجور...رنگ آسمونو می بینین؟مث دل من ابریه.تیره و تاره.دارم تو آتیش بدیهاتون می سوزم.

از همه چیز برا خودم یه سد می سازم برای توقف زمان...

ثانیه ها هم با من لج می کنن....بارون هم با من لج می کنه...همه با من لج می کنن...

همه دنیا دارن با من لج می کنن...بابا آخه مگه من با شماها چه کردم که باید سزاوار اینهمه بدی باشم؟؟؟

مگه انسانیت به پوله؟؟؟اگه با پول باشه که برا همه تون میگیرم و کادو می کنم و روز تولدتون بهتون می دم...

توروخدا راحتم بزارین...خسته شدم از دست همه تون...از دست همه اون آدم هایی که وقتی بهم می رسن برام اشک تمساح می ریزن و وقتی ازم دور شدن با پوزخند تلخی منو مسخره می کنن و به سرنوشتم می خندن...بابا بخدا از دست همه تون خسته ام...

ولم کنین بزارین آسوده زندگیمو بکنم...با همه تونم...با همه شماهایی که دوروبرم جمع شدین و دارین با سایه هاتون خفه ام می کنین...بخدا سایه هاتونم سنگینی دارن....

روح خسته ام تحمل سنگینی سایه شوم شما هارو نداره...برین از دوروبرم گم شین...بزارین راحت زندگیمو بکنم...شماها جز سایه های سیاه چیزی نیستین ...تو خودتون هم گم میشین....

جون هرکسی که دوست دارین......راحتم بزارین...خسته ام...خسته....

 




تاریخ : شنبه 91/7/8 | 1:8 عصر | نویسنده : مریم تنها

تازگیها دلم بدجور گرفته....حس عاشق شدن رو دارم.....

می خوام عاشق بشم...عاشق یکی که منو بخاطر خودم بخواد...یکی که همرنگ خودم باشه ....مث خودم تنها باشه....مث خودم زجر کشیده باشه...و مث خودم عاشق باشه و با بارون خاطره داشته باشه....

آخ خداجون دلتنگ بارونتم.....دلتنگ پاییزم...پاییزی که عشق منه...

همه اعتقاد دارن که پاییز فصل غم و غصه اس اما من برعکس همه ادم ها میگم که پاییز فصل دلتنگی نیس ، پاییز فصل عاشق شدنه...

بچه ها با کوله پشتی های پر از خاطره ، رو خش خش برگهای زردش همدیگرو دنبال می کنن....

صدای کلاغهای بی سرو پایی که رو شاخه های لخت و بی برگ درختها ناله سر می کنن....

آخ که عاشق هر ثانیه از پائیزم...پائیز تن طلائی...پائیز تو قصه ها...

وای خدا دارم میمیرم واسه پائیز.....

آخه خداجون تو چقدر خوب و مهربونی آخه؟؟؟با اینهمه غم و غصه بهم کمک کردی پائیز امسالم ببینم؟؟؟؟

آخ خداجون قربونت برم من که چقدر نازی تو....

خداجون؟؟؟اگه یه لطف کوچولو هم بکنی و بارونو برام هدیه بیاری بخدا کنیزیتو می کنم...

منتظرتم بارون.......




تاریخ : چهارشنبه 91/4/28 | 5:56 عصر | نویسنده : مریم تنها

امروز خیلی داغونم...

البته یه مدتی میشه که بدجور داغونم...از خودم هم خسته شدم...

یادم میاد دوسال پیش همین امروز بود....کسی که یه زمونایی عشقم بود رو گرفته بودن...

حال و روزم دوسال پیش هم این بود...بدجور داغون بودم...خودم رو لبه پرتگاه دیدم...واقعا بد بود...

خیلی بد بود...

14شب رو بدونه اون کنار مامانم صبح کردم...فقط مامانم می دونست چی کشیدم...

تازه 15روز بود که نامزد کرده بودیم...فکر می کردم خوشبخت ترین دختر دنیام.اما نه...بدبخت ترین دختر دنیا بودم تو اون لحظه ها...

بدترین روزهای زندگیمو سپری می کردم...

از زندون که در اومد, پاسخ تمام اون اشکهایی که تو اون14 روز وشب ریخته بودم رو با بی اعتنایی بهم پس داد...عجب حیوونی بود و من نمی دونستم؟؟؟؟

خدایا خسته ام بدجور...

واقعا خسته ام.........................................................




mouse code

کد ماوس

 فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
body bgcolor='#000000' >

شب یلدا بر چله نشینان آریایی شاد باد