





|
کلبه دلتنگیهام
|
دلم گرفته واسه بارون...واسه خدا...واسه تنهاییهای قشنگی که تو خلوتم باهاش بودم... تنهاییهایی که تموم زندگیم بودن... کاش می شد لحظه ها رو دوباره به اول برگردوند...کاش می شد از نو شروع کرد...کاش می شد دوباره همون شد که بود... کاش تمومه لحظه هام پر میشد از بوی قشنگ پاییز ...پاییزی که همیشه دوستش داشتم... خداجون تنهاییهام خیلی بد شده... یادته تنهاییهام چقدر قشنگ بود؟؟؟ یادته تنهاییهام چه بویی می داد؟؟؟ بوی بهار...همون بهاری که تو رویاهام با منه...
[ یکشنبه 31/2/91 ] [ 8:58 عصر ] [ مریم تنها ]
[ نظر ]
چند روز پیش بارون می بارید...خیلی قشنگ و نم نم ... طوری که صدای شر شر ناودونها تو گوشم می پیچید... شب زیبائی بود چون دلم می خواست دوباره پرواز کنم... صدای شر شر ناودونهای بی احساس صدای قدم های عابرهای پیاده ای که چتر به دست زیر بارون این ور اون ور می شدن رو احاطه کرده بود... اونقدر غرق تو بارون بودم که یادم رفته بود نباید زیاد زیر بارون بمونم چون ممکنه بیماریم تشدید بشه.... اونقدر غرق تو صدای قطره هاش بودم که صدای بوق ممتد ماشین هایی که از کنارم با بی شرمی رد میشدن و آب گل آلود رو با سرعت از زیر چرخهاشون به سمتم پرت می کردن رو نمی شنیدم.پاک شده بودم از هرچی که گناه بود... روحم آروم گرفت تو همون شب زیبای بارونی... سورپرایز خدا لنگه نداشت.بعد از مدتها آروم گرفتم.اما به خونه که رسیدم داشتم از سر درد می میردم.... تا دوروز سردرد داشتم.اما خداییش می ارزید.چون برای دیوونه بارون ندیده,این بارون شفا بخش بود... آره یه دیوونه که با گیتار شکسته قلبش زیر بارون یه آهنگ محزون می نواخت...برای خدایی که خواست وقتی بغز دخترکش شکست,کسی اونو نبینه.خواست تا اشک چشماش با بارون همخوانی کنه.... خداجون دوستت دارم... [ دوشنبه 11/2/91 ] [ 12:3 عصر ] [ مریم تنها ]
[ نظر ]
کاش می شد بچه بودم غمی نداشتم از تموم دریاها گذر می کردم خبر از جنگ بزرگترا نداشتم توی سینه ها گل امید می کاشتم رو لبام ترانه ی مهر و وفا بوددل کوچیکم پر از عشق ِخدا بود [ سه شنبه 5/2/91 ] [ 5:49 عصر ] [ مریم تنها ]
[ نظر ]
بعضی وقتها اونقدر با خودم درگیرم که حتی یادم میره پرچم ایران چه رنگیه... یا اصلاً آسمون شهرم چه رنگیه.... اصلا آسمون دلم چه رنگیه... بعضی وقتها اونقدر سیاهه که حتی یه روزنه روشن هم وجود نداره تا بفهمم کجام.بعضی وقتها هم اونقدر آبیه که خودم هم ازش متنفر می شم.خیلی سخت شده ادامه زندگی برام و هرلحظه خودم رو لبه پرتگاه می بینم.خیلی دوست داشتم تمام لحظه های خوش زندگیم رو به تصویر بکشم که اونم نشد.واقعاً خیلی سخته زندگی کردن با هزاران ترس و دلهره .... سخته که بعضی وقتها یاد دوران پروازت بیفتی ... دورانی که فقط دنیای خودت بود و رویاهای خودت و یه چهار دیواری خیالی که فقط چندتا آرزوی کوچولو توش سبز شده بود...خیلی سبز به رنگ علفهای سبز دشت رویاهات... تو این فصل زیبای بهاری که همیشه برام بویی از زندگی داشت , آرزوهای قشنگم برام امیدی از زندگی جاودانه داشت.همیشه فصل های بهار برام نویدی از تازگی داشت, نویدی از یک شروع تازه... وای که چی شد اونهمه ارزوهای قشنگ؟؟؟؟؟.... چه قدر ساده ارزوهامو خاکستر گرفت. خداجون ؟!... من دیگه طاقت امتحان پس دادن رو ندارم...می شه ورقه ام رو بدم؟!... [ سه شنبه 5/2/91 ] [ 10:28 صبح ] [ مریم تنها ]
[ نظر ]
دلم پره...روحم خسته اس...آخه آسمون دلم ابریه.... بدجور تو خودم ریختم تمومه غم و غصه هامو...چرا تمومی نداره؟ چرا فرصت نفس کشیدنم سخت شده؟چرا آدم ها برام پاپوش میزارن؟چرا میخوان منو از پا در بیارن؟چرا نمی زارن راحت زندگیمو بکنم؟آخه مگه من به شما چه بدی کردم که باید با من اینجوری رفتار کنین؟مگه گناه من جز طلب عشق چیزه دیگه ای هم بود؟یعنی اینقدر براتون سخته که با من مهربون باشین؟یعنی من اینقدر بدم؟یعنی من اینقدر سزاوار اذیتم؟آخه چرا دست از سرم بر نمی دارین؟تورور خدا راحتم بزارین؟آهای آدم ها با شمام؟ شماهائی که نقاب به چهره و خنجر به دست اومدین به جشن ساده دلم؟شماهایی که قبل از دشمن بهم از پشت خنجر می زنین؟آره با شمام که هر روز با یه چهره تازه به زندگیم پا میزارین و برام از قشنگیهای ساختگیتون حرف می زنین؟ آهای همه خاله ها و دایی ها و عمو و عمه هائی که دوروبرم جمع شدین هرکدوم به نوعی دارین بهم می خندین؟آره با همه تونم... بابا تنهام بزارین جون هرکی که دوست دارین.... من به ترحم شما نیازی ندارم.من می خوام آزاد باشم و آزاد زندگی کنم... آهای دخترخاله پسرخاله هایی که دارین به سرنوشتم لبخند می زنین... آهای همه اونایی که الکی دارین بهم امید واهی می دین؟ بابا خسته شدم از رویاهای پوشالی که برام ترسیم می کنین؟آخه شماها که نقاشیتون خوب نیست چطور به خودتون اجازه میدین برام آینده رو نقاشی کنین؟ بابا از نقش های دروغیتونم خسته ام .... از همه چیزهایی که دوروبرم هستن خسته شدم.می خوام برم یه جای دور.جایی که فقط خودم باشم و دلخوشیهام و چندتا تیکه کاغذ و مداد رنگی... اونوقت خودم می تونم راحت آینده ام رو نقاشی کنم.بی هیچ واهمه ای .بی هیچ دلهره ای.بی هیچ ترسی از شماها...و از نقاشیهای الکیتون... می خوام دور باشم از همه تون.از همه شماهایی که ترحم هاتونم دروغکیه.حتی می خوام از اتاقکم هم دور باشم.اتاقکی که ازش فقط خاطرات تلخ برام موند.شب و روزهای تکراری روی تختخوابم.... زشت ترین روزهای زندگیم... وای خدا خسته ام.به همون خداییت قسم خسته ام .از هرچی که آدم هست دوروربرم حالم به هم می خوره.آخه خداجون دستت خالیه این همه ادم خلق کردی؟اونم چه آدمی؟فقط اسمشون ادمه.چون از حیوونم بدترن.از حیوونم کثیف ترن.حداقل بین اینها چندتا ادم خوب هم خلق کن.ثواب داره به همون خداییت قسم... [ سه شنبه 5/2/91 ] [ 10:13 صبح ] [ مریم تنها ]
[ نظر ]
تاحالا شنیدین ... در ناامیدی بسی امید است... پایان شب سیه سفید است... دیدین پر از غم و غصه بودم؟دیدین دنیام چقدر تیره و تار بود؟دیدین چقدر غصه اینکه زندگیم خراب شده بود رو می خوردم؟اما حالا چی شد؟مامان بهم امید داد و گفت به هدفهات فکر کن نه به زندگی نکبتی که داشتی.به چیزای خوب فکر کن نه چیزهای بد.به مثبت ها نگاه کن منفی ها رو نبین . به حرفهای مامان گوش دادم حالا هم موفق شدم.و دارم ثمره تلاشم رو میبینم. موفق باشین همه تون....میبوسمتون
[ یکشنبه 21/12/90 ] [ 1:26 عصر ] [ مریم تنها ]
[ نظر ]
سلام دوستان مهربونم.خوبین؟وقتی من نیستم خوش می گذره؟بابا دمتون گرم که یه تبریک خشک و خالی هم بهم نگفتین جز استاد مهربونم که جا داره اینجا ازش قدردانی کنم.استاد گلم خیلی دوستت دارم و برام عزیزی... حالا رسیدیم به بحث تبریک.حتما کنجکاوین که چیه؟خوب صبر داشته باشین یه کوچولو الان بهتون میگم.... از اونجائیکه بنده یعنی مریم جون.آره همین مریمی که الان دارین مطالبشو می خونین... از سالها پیش دنبال کار یه شرکت بود.شرکتی که یکی ازبزرگترین هدفهای مریم جون بود.آره بلاخره با هر مصیبتی بود بعد از سه سال و اندی دوییدن و خودمو به آب و آتیش زدن تونستم این شرکت رو راه بندازم.حالا شدم رئیس و مث خانوم خوشگلا نشستم پشت کامپیوتر و دارم برای فردای خودم تلاش می کنم .برای فردایی که پر از آرزوهای قشنگ و رنگارنگه.فقط حیف که کسی که باید منو می فهمید نفهمید.اصلا دیگه برام مهم نیست.حتی براش متاسف هم نیستم چون اگه لیاقت داشت قدرمومی دونست.اما اون لیاقت زندگی با منو نداشت. حالا خیلی خوشحالم.خیلی خیلی خوشحالم که به بزرگترین هدف زندگیم رسیدم.هنوز اول راهم نباید عجله کنم.کم کم به همه هدفهایی که داشتم می رسم.خدارو شاکرم.امیدوارم همه تون مث من به هدفهاتون برسین.آرزو نکنین فقط هدف داشته باشین.آرزو محاله اما هدف چیزیه که به خاطرش تلاش می کنی. تنتون سالم لبتون خندون و دلتون شاد باشه مث من.... همه تونو دوست دارم و امیدوارم به همه خواسته هاتون برسین. دوستدار شما مریم جون نماینده بیمه دی [ یکشنبه 21/12/90 ] [ 1:14 عصر ] [ مریم تنها ]
[ نظر ]
آدمک آخر دنیاست بخند [ شنبه 3/10/90 ] [ 11:6 صبح ] [ مریم تنها ]
[ نظر ]
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ........... [ یکشنبه 27/9/90 ] [ 6:8 عصر ] [ مریم تنها ]
[ نظر ]
روزگار همچنان می گذرد و تازیانه اش را بر اندامم هنوز احساس می کنم.... سنگینی بارش شانه هایم را خرد کرده.... هرثانیه صدای شکسته شدن استخوانهایم را می شنوم..... سکوت می کنم و دم نمی آورم شاید رازیست در این زندگی که من قادر به درک آن نیستم.... امیدهایم از پس هم یک به یک به تلی از خاکستر تبدیل می شوند.... باز دل سوخته من به دنبال روزنه ایست برای امید دوباره.... هر روز با این آرزو بر می خیزم و هر شب آرزوی سوخته دلم را دفن می کنم..... می ترسم از آن روز که در قبرستان دلم جایی برای دفن خاکستر آرزوهایم نباشد.... نمی دانم دیگر آن روز چه خواهم کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
[ یکشنبه 27/9/90 ] [ 12:19 صبح ] [ مریم تنها ]
[ نظر ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |