فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
کلبه دلتنگیهام

پیچک

سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
حوزه مجازی مهندس طلبه
تاریخ : چهارشنبه 93/8/7 | 6:42 عصر | نویسنده : مریم تنها

یه عصر چهارشنبه ،تنها توی دفترم،خسته از تموم آدمای شهر، تنها مثل خدا...خبیث مثل شیطان...بی رحم مثل عزرائیل...کینه ای مثل هابیل...زخم خورده.... مثل هیچ کس...داغون مثل مریم...
وقتی خداتو به عشق زمینیت بفروشی...وقتی هرچی می گه گوش نکنی چون عشق زمینیت برات مهم تره...وقتی تموم آدمای شهرو زیر پات له کنی فقط به خاطر عشق زمینیت...اون وقت یه روزی می رسه که عزیزترین کست،مادرت تورو از زندگیت سیر می کنه، عشق اولت،پدرت، با بی تفاوتی تو چشات نگاه می کنه...تنها حامیت، برادرت...اونکه دیگه خیلی وقته حواسش به تو نیست...
تو...خسته از تموم آدما...زخمی...به عشقت پناه می بری...
ولی اون...
اونم قبلا برچسب هرزه به اسمت زده و چشاشو روت می بنده...بهش التماس می کنی باهات مهربون باشه، ولی می گه می خواد به کارای دوستی برسه که عشقشو هرزه خوند...و تو یاد لحظه ای می افتی که زدی تو دهن دوستت چون یه روزی عشقتو هرزه خوند...
عشق زمینیت به دادت نمی رسه...و تو تنهای تنها خجالت زده از خدات به قرصای خواب آورت پناه می بری...یکی ...دونت...سه تا...می خوری تا بخوابی و بی کسیت تو صورتت سیلی نزنه...ولی حتی قرصای خواب آورتم برات کاری نمی کنن...
تو داغون می شی...از اون به بعد همیشه قبل خونه رفتن واسه خودت یه ساندویچ مسخره می گیری تا وقتی ریسیدی خونه لب به دستپخت مامانت نزنی،چش تو چش بابات نشی و به برادرت سلام ندی... غافل از اینکه وقتی صدای کلیدات میاد قبل تو پدرت خودشو به خواب می زنه و مادرت خودشو مشغول کاری می کنه و وانمود می کنه که اومدنتو متوجه نشده و تو جواب سلام ارومت سکوت خنه تو صورتت سیلی می زنه... یراست می ری سمت اتاقت و درشو می بندی...
واسه تنهاییات حتی اشکم نمی ریزی، آروم می شینی و ساندویچتو از کیفت در میاری و اون با سه تا گاز کوچیک تو بی رحمتنه تموم می شه ، غافل از اینکه معده ی تو خالی تر از این حرفاست...
بازم گریه نمی کنی، دیگه پشت دستتو داغ کردی تا به کسی پناه نبری...
ولی باز تنهایی کاری می کنه محتاج شی..دوباره به عشق زمینیت پناه می بری و باز اون پناهت نمی ده...
چشاتو می بندی و به زور آهنگ به خواب می ری...تو دیگه با آشناهات صد پشت غریبه ای...
حالا دیگه هیچ نیازی به هیشکی نداری...خدات از اون بالا داره صدات می زنه ولی روت نمی شه نگاش کنی... تو و "حس غریبیت" باهم یه خانواده شدین...به زودی قراراه فرزندی به اسم "عقده" به دنیا بیارین... تو هر صبح با حس تهوع بیدار می شی و این نویدِ ویارِ عقدته... این روزا عقده ی تو هوس سیگار کرده...
می ری جلوی همون ساندویچ فروشی همیشگی ولی اینبار نگاهت قِل می خوره سمت سیگار فروش کنار خیابون...می ری سمتش و یه سیگار می خری...نکنه عقدت مریض شه...
شب تا سحر خواب به چشات نمیاد...عقدت ازت سیگار می خواد...تو می دونی سیگاری نیستی...می دونی از سیگار متنفری ولی چاره ای نداری...ویار کردی...اگه سیگار نکشی ممکنه عقدت ناقص بدنیا بیاد...
صبح می شه..چشاتو وا می کنی ولی به جز تاریکی چیزی نیست...چقدر دلت عشقتو می خواد..همونی که شب تا سحر توی خوابت، توی خیالت...بغلش بودی و می بوسیدت...
ولی نه...سمتش نمی ری...اون تورو پس زده...نمی خوای دیگه کاری به کارش داشته باشی...تصمیم گرفتی همونطور که اون فکر می کنه باشی... همزمان عشق اون باشی و با غریبیت یه رابطه ی نامشروع داشته باشی فقط به خاطر بدنیا آوردن بچتون، "عقده" !
چقدر دلت هوای آهنگ "کم میارمت" کرده...تو کم آوردیش...ولی اون حواسش به تو نیست...دست به دست غریبیت می ری پشت بوم...جایی که کسی نباشه، هدستت توی گوشت داری به فریادای کسی گوش می دی که عُقدت دلش می خواد...این روزا حس مادری بدجوری عوضت کرده...تو حاملِ عقده ای و هر چی اون می گه باید باشه...فندک می زنی..خواننده ی مورد علاقه ی عقده داره فریاد می زنه..."باز با من اشتباه کن..." چشمت توی چشم غریبیت می افته... اون می گه بکش...فندک می زنی...خدا از بالا داد می زنه...نه مریم!! ...

تو تنها نیستی... اونو بذار زمین...منو نگاه کن.. آسمونو... من کنارتم... تو ولی بازم نگاهش نمی کنی...ایندفه نه بخاطر عشقت...به خاطر خجالتت...فندک می زنی...غریبیت دستتو میگیره و می گه بکش عزیزم...به خاطر بچمون...فندک می زنی...اینبار روشن می شه...زل می زنی به ماربُروی تو دستت... چه سنگین شروع کردی...
پُک می زنی...عمیق...به سرفه می افتی...آسم...می زنیش زمین و یه پُک دیگه...سرفه...آسم...باز می زنیش زمین و یه پُک دیگه...دیگه خبری از سرفه نیست...تو عمیق پُک می زنی و خیره می شی به آدمای تو خیابون...
داد می زنی: دارم بهت خیانت می کنم! کجاست کامران که ببینه دست من تو دست غریبیه...ببین..حالا دارم بهت خیانت می کنم...
غریبیت بهت می گه: عزیزم بهش فک نکن...اون فکرش پیش تو نیست...عُقدم تا صدای پدرشو می شنوه به شکمم لگد می زنه... من با پُکای پی در پی سرفه هامو خفه می کنم...قلبم درد می گیره...سیگارو روی دیوار له می کنم...چقدر من تنهام...




تاریخ : چهارشنبه 93/8/7 | 6:25 عصر | نویسنده : مریم تنها

وقتی.....

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم.

و چه سخت است.

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است،

مثل تنها مردن !




تاریخ : چهارشنبه 93/8/7 | 5:51 عصر | نویسنده : مریم تنها

یه روز میرسه که توام کم میاری....

مث خیلیای دیگه...

این پاییز هم اومد اما باز تنهام....




تاریخ : جمعه 91/12/25 | 11:32 صبح | نویسنده : مریم تنها

نزدیکه عیده...بوی بهار همه شهرو پر کرده....از الان داره تو کوچه ها جار میزنه که من دارم میام...با کوله باری از خنده و شادی...

از حالا اومده که به مردم بگه که امسال با همه سالها فرق داره...امسال همه خوشحال میشن...خوشبخت میشن...میگن و می خندن....

صبح که می خواستم از خونه بیام بیرون...دیدم تو حیاط خونه مامان آتیش روشن کرده...اونم چه آتیشی... از چوبهای درخت انگور...

چه بویی داشت خداجون...

یاد باغ بابابزرگ خدا بیامرزم افتادم...باغ سرسبزو بزرگی که توش تا چشم کار می کرد درخت میوه بود...وای که چه خاطرات قشنگی داشتم اونجا...

کنار آتیشی که مامان بزرگ روشن می کرد و یه حلبی می ذاشت روش تا چای تازه دم بده بهمون...

چه صفایی داشت خوردن چایی تو وسط تابستون . و آب تنی تو حوض اون باغ....

بوی نون تازه ای که مامان بزرگ تو تنور می پخت...هنوزم تو مشاممه....کاش دوباره تکرار می شد روزهایی که واقعا خوشبخت بودم....

از هرگوشه اون باغ خاطره داشتم....

وقتی می خواستیم برگردیم خونه با حسرت به اون باغ نگاه می کردم که کی فردا میرسه و دوباره برمیگردیم به این باغ.....

تنها آرزوم اینه که فقط یکبار دیگه برم تو اون باغ فقط قدم بزنم و گریه کنم...فقط این آرومم می کنه...همین.....




تاریخ : چهارشنبه 91/9/8 | 6:19 عصر | نویسنده : مریم تنها

دلم داره می ترکه...بدجور داغونم...حالم اصلا خوب نیس...

بابا بخدا خسته شدم از دست همه تون...همه تون مثل همین...همتون بدین...همه تون واقعا بدین...

از همه تون بدم میاد......

خیلی تنهام....خیلی....

 




تاریخ : دوشنبه 91/9/6 | 5:44 عصر | نویسنده : مریم تنها

سلام دوستان.خوبین؟

دلم گرفته بدجور...رنگ آسمونو می بینین؟مث دل من ابریه.تیره و تاره.دارم تو آتیش بدیهاتون می سوزم.

از همه چیز برا خودم یه سد می سازم برای توقف زمان...

ثانیه ها هم با من لج می کنن....بارون هم با من لج می کنه...همه با من لج می کنن...

همه دنیا دارن با من لج می کنن...بابا آخه مگه من با شماها چه کردم که باید سزاوار اینهمه بدی باشم؟؟؟

مگه انسانیت به پوله؟؟؟اگه با پول باشه که برا همه تون میگیرم و کادو می کنم و روز تولدتون بهتون می دم...

توروخدا راحتم بزارین...خسته شدم از دست همه تون...از دست همه اون آدم هایی که وقتی بهم می رسن برام اشک تمساح می ریزن و وقتی ازم دور شدن با پوزخند تلخی منو مسخره می کنن و به سرنوشتم می خندن...بابا بخدا از دست همه تون خسته ام...

ولم کنین بزارین آسوده زندگیمو بکنم...با همه تونم...با همه شماهایی که دوروبرم جمع شدین و دارین با سایه هاتون خفه ام می کنین...بخدا سایه هاتونم سنگینی دارن....

روح خسته ام تحمل سنگینی سایه شوم شما هارو نداره...برین از دوروبرم گم شین...بزارین راحت زندگیمو بکنم...شماها جز سایه های سیاه چیزی نیستین ...تو خودتون هم گم میشین....

جون هرکسی که دوست دارین......راحتم بزارین...خسته ام...خسته....

 




تاریخ : شنبه 91/7/8 | 1:8 عصر | نویسنده : مریم تنها

تازگیها دلم بدجور گرفته....حس عاشق شدن رو دارم.....

می خوام عاشق بشم...عاشق یکی که منو بخاطر خودم بخواد...یکی که همرنگ خودم باشه ....مث خودم تنها باشه....مث خودم زجر کشیده باشه...و مث خودم عاشق باشه و با بارون خاطره داشته باشه....

آخ خداجون دلتنگ بارونتم.....دلتنگ پاییزم...پاییزی که عشق منه...

همه اعتقاد دارن که پاییز فصل غم و غصه اس اما من برعکس همه ادم ها میگم که پاییز فصل دلتنگی نیس ، پاییز فصل عاشق شدنه...

بچه ها با کوله پشتی های پر از خاطره ، رو خش خش برگهای زردش همدیگرو دنبال می کنن....

صدای کلاغهای بی سرو پایی که رو شاخه های لخت و بی برگ درختها ناله سر می کنن....

آخ که عاشق هر ثانیه از پائیزم...پائیز تن طلائی...پائیز تو قصه ها...

وای خدا دارم میمیرم واسه پائیز.....

آخه خداجون تو چقدر خوب و مهربونی آخه؟؟؟با اینهمه غم و غصه بهم کمک کردی پائیز امسالم ببینم؟؟؟؟

آخ خداجون قربونت برم من که چقدر نازی تو....

خداجون؟؟؟اگه یه لطف کوچولو هم بکنی و بارونو برام هدیه بیاری بخدا کنیزیتو می کنم...

منتظرتم بارون.......




تاریخ : چهارشنبه 91/4/28 | 5:56 عصر | نویسنده : مریم تنها

امروز خیلی داغونم...

البته یه مدتی میشه که بدجور داغونم...از خودم هم خسته شدم...

خداجون؟؟؟

تموم کم این بازی لعنتی رو...خسته ام می فهمی؟؟؟؟

واقعا خسته ام.........................................................




تاریخ : پنج شنبه 91/4/22 | 7:10 عصر | نویسنده : مریم تنها

سلام خدای گلم....

دیشب اومده بودم رو پشت بوم دنبالت می گشتم.رو پشت بومه بی کسی هیشکی نبود...حتی توام نبودی...پس کجا رفته بودی؟؟؟

خداجون بخدا قسم خیلی دنبالت گشتم و هرچی صدات کردم جوابموندادی.راستشو بگو باهام قهر کرده بودی؟؟؟

من تورو خیلی دوست دارم.همین که اجازه دادی بجای شما , بهت بگم تو,خودش نشون از این داره که دخترکت رو دوست داری...

آخه خداجون؟؟؟

قربون مهرو صفات برم من...قربون کرمت برم من...

تو که اینهمه آقایی,توکه اینهمه مهربونی؟؟؟پس چرا با دخترکت قهری آخه؟؟؟

داری امتحانش میکنی؟؟؟خداجون دخترکت خسته اس...

خداجون دخترکت طاقت امتحان پس دادن رو نداره ها....

خداجون؟؟؟میشه بابا صدات کنم؟؟؟نه؟چرا خوب؟تو بیشتر از بابام مهربونی....

پس بزار حداقل عشقم صدات کنم...اینو قبول داری؟؟؟

مرسی خداجون.تو عشق اول و آخر منی...

خیلی دوستت دارم مهربون خدای من....




تاریخ : چهارشنبه 91/4/21 | 8:26 عصر | نویسنده : مریم تنها

سلام خداجون...خوبی؟

دلم برات تنگ شده بدجور...

کاش می اومدی و دستای دخترکت رو می گرفتی و باهاش درد دل می کردی...

دخترکت خیلی تنهاس خدا جون...خیلی خیلی تنهاس...

کمکش می کنی؟می دونم دخترکت خیلی گناه کرده.اما تو ببخشش.تو که همیشه بخشیدیش , خوب بازم ببخشش...

بهت قول میده که هیچوقت  اشتباه نکنه......دیگه باهات لج نمیکنه...

خداجون تو خودت شاهد باش که دخترکت خیلی داره عذاب می کشه.چون خیلی تنهاس....

خداجون بهت نیاز دارم دستامو بگیر...




mouse code

کد ماوس

 فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
body bgcolor='#000000' >

شب یلدا بر چله نشینان آریایی شاد باد